درباره من

عکس من
تهران, سعادت آباد, Iran

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

اپیکور

لذت-چه مختصر و چه فراوان- تنها از آن کسانی است که تجربه اش می کنند و یک فیلسوف حق دارد لذت گرایی را تنها بدین جهت که اساسش بر خود محوری است ، مورد سرزنش قرار دهد . اما به نظر من پاشنه ی آشیل ِ لذت گرایی خود محورانه بودن آن نیست (آه ، کاش در اشتباه می بودم) ، پاشنه آشیل لذت گرایی این است که به شکل مأیوس کننده ای آرمانی است . در واقع شک دارم که کمال مطلوب لذت گرایی دست یافتنی باشد و می ترسم این نوع زندگی لذت جویانه که برایمان تجویز شده است، با طبیعت بشری سازگار نشود.

برگرفته از کتاب " به آهستگی" اثر میلان کوندرا

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

خنک


تابستان؛

قرنطینه آفتاب.


"خنک بنوشید"

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

بعد از هک!


مدتهاست که آدمها فراموش کرده اند برای چه آه می کشند


پ.ن: نمی دانم چه چیزی را حمل می کنم که این هکرها اینقدر به سراغم می آیند!

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

نان


قد نان از کل زندگی من درازتر می نماید!


۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

از نوک ِ زبانم می نویسم.....


"جمعه است دیگر ، دل پژمردگیش تلخی نسبتا جا افتاده ای دارد"

قاضی می شوی

اتهام ِ متهم تو، نا توانی های خواستنی است

اتهام ِ قانون واقعیتگرایی است

متهم دلیل ارتکاب به جرمش را عاشقی می داند

هیئت منصفه عاشقیش را ناپخته می داند

حکم ، یک عمر اسارت اعلام می شود

محکوم می گرید

قاضی می گرید

۱۳۸۷ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

شادی ِ من



گل ِ خشکاندن ِ تو به ابتذال ِ صداقت می ماند، من اما با هر بهار و پاییز خوشم


۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

سست


پشت چراغ قرمز توقف کرده ایم.
به سمت ما می آید، دست چربش رابا سماحت به شیشه فشار می دهد و نگاه بی پلکش سرانجام مرا مجاب به سخاوتمندی خواهد کرد.
می بازیم؛
بهتر از ما به ناشناس بودن من برای تو و تو برای من آگاه است.


۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

اسارت


کمکم کن!

دستت را به من بده ، تا تو را از منجلاب ِ خاطرات و معشوق ها و آرزوهایم بیرون کشم


۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

شعار امروز!


کاش این قرن نبود و هر جای دنیا که می شد بود و می توانستیم اسلحه ای با خشابی پر در دستانمان بگیریم ، و بسته

به مهارت و نگرشمان و نگرشش و نگرششان در مورد زندگی همدیگر به راحتی تصمیم بگیریم . تا که روح هایمان

اینگونه مسلح به اندیشه به قصابی انسان وعشق نروند!

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

فرودگاه

من در دو سوی "در" صندلی های تنهایی پیدا کرده ام و نشسته ام. تو در میانه ی در معطل و سر درگم ایستاده ای.
در را که می گشایی سایه ات بروی صورتم چادر می کشد . نگاهم را نمی بینی، کمکت نمی کند .
بلیت هایت را در دستان عرق کرده ات، دست به دست می کنی. بلیتهای مجاله شده ات، اضطراب
آورند.تو هم گهگاه نگاه کوتاهی به کلیدهایت می اندازی .

به سمت دیگر در،بر می گردی تا شاید حس دیگری را بیابی . نور اتاق دیگر چشمانت را نیمه باز نگه می دارد . روی صندلی دیگری، باز هم من نشسته ام.

تو هنوز نمی دانی که در را گشودی یا بستی ؟ کلید ها را به کناری پرتاب می کنی و دوان دوان به سمت "فرودگاه" می دوی .
تو، باز خواهی گشت. بلیت هایت اینگونه می گویند و من را بروی صندلی ها همچنان نشسته خواهی دید.

خانه ی دست نخورده ، سرگیجه آور است!