اینگونه که بر می آید؛ من در دفتر خاطراتم ، آینده ام را رقم زده ام!!
۱۳۸۷ دی ۷, شنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه
روانی
همراه با ماشین کوکی زمانه ، در موقعیت خلاص سر می خوریم ، لیز می خوریم ، منحرف می شویم ، می ترسیم ، خیس می شویم وخسته از این همه هیجان؛ در مرز یکدیگر به انتظار مجوز ورود می مانیم .
پ.ن : اگه بدونین چند صفه بود که اینقدر شد!!
۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه
۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه
رویش
پسرک در جیب های خود پول می کاشت ، آن قدر تا جیب هایش باد کردند و ترکیدند و شلوارش دو تا شد .
پسرک آن قدر با پول هایش خورد که شکمش متورم شد و پیراهنش ترکید و پیراهنش دوتا شد .
پسرک آن قدر *** تا *** اش **** شد و ترکید و *** دو تا شد .
پسرک مدرن شده بود ، مرد صدایش می کردند . و دیگر از این که از صورت تا نوک انگشتانش مو می رویید ،احساس بیهودگی نمی کرد .
۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه
باد
خاک، خاک، خاک می خورم.
خیس، خیس، خیس می شوی.
من در انتظار ِ باد ام که برگ زردی بر تنم بنشاند
تو در انتظار ِ بادی که دزدیده بذری بر تنت بلغزاند
۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سهشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه
آینه بازی!
شرایط هرچه باشند، و لذت در دسترس هرچه باشد، انسان به طور مداوم فراسوی آن است، او آنها را به سوی اهدافی دیگر و نهایتا به سوی خویشتن پشت سر می گذارد.فقط در مورد تعالی در عمل،انسان در شتاب خویش پرتاب شده،در فعالیتی دراز مدت ، به زحمت متوجه آن چه پشت سر می گذارد هست.
برگرفته از کتاب " بودلر" اثر ژان پل سارتر
باور کن وضعیت طبیعی ِ عجیبی است.
من عاشق ِ عشق انسانیم!(ببخشید بی ادبی بود!)
عصاره تنهاییم را در ظرف آرزوهای عاشقانه ام می چکانم!
ما نگهبان صندوقچه فردیتمان مانده ایم.
۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه
قرارداد
موجه نیست! نه! اصلا توجیحی ندارد.
دیروز ، قول فردا دادی
امروز قول حال
فردا می گویی تا به حال چه کرده ای!
۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه
فارغ التحصیلی!
خانه مان خالی است، من و تو هرکدام به رویای دیگری می اندیشیم.
سفرهای طولانی ِ من، به لباسهای جدیدم بوی تن خارجیها را می دهد. تو در مهمانی های شبانه از عطر خود ، فاسق هایت را مجنون می سازی.
ما هنوز با همیم. برای هم هدیه می خریم. هر دو نگران ِ آینده ی شقایق کوچکمانیم. و من وقتی به چشمان درشتش خیره می شوم، اشک در چشمان گلوله آتشی می سازد. دلواپسی من بیشتر است. آینده برای او است!
پ.ن: پنجشنبه 17 مرداد تحصیل از من فارغ شد! شاید عکسهای فارغ التحصیلیم را اینجا بچسبانم!!
سفرهای طولانی ِ من، به لباسهای جدیدم بوی تن خارجیها را می دهد. تو در مهمانی های شبانه از عطر خود ، فاسق هایت را مجنون می سازی.
ما هنوز با همیم. برای هم هدیه می خریم. هر دو نگران ِ آینده ی شقایق کوچکمانیم. و من وقتی به چشمان درشتش خیره می شوم، اشک در چشمان گلوله آتشی می سازد. دلواپسی من بیشتر است. آینده برای او است!
پ.ن: پنجشنبه 17 مرداد تحصیل از من فارغ شد! شاید عکسهای فارغ التحصیلیم را اینجا بچسبانم!!
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)
