درباره من

عکس من
تهران, سعادت آباد, Iran

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

رویش


پسرک در جیب های خود پول می کاشت ، آن قدر تا جیب هایش باد کردند و ترکیدند و شلوارش دو تا شد .
پسرک آن قدر با پول هایش خورد که شکمش متورم شد و پیراهنش ترکید و پیراهنش دوتا شد .
پسرک آن قدر *** تا *** اش **** شد و ترکید و *** دو تا شد .

پسرک مدرن شده بود ، مرد صدایش می کردند . و دیگر از این که از صورت تا نوک انگشتانش مو می رویید ،احساس بیهودگی نمی کرد .

۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

باد


خاک، خاک، خاک می خورم.
خیس، خیس، خیس می شوی.

من در انتظار ِ باد ام که برگ زردی بر تنم بنشاند
تو در انتظار ِ بادی که دزدیده بذری بر تنت بلغزاند

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

آل!

یه جورایی جمع ایده آل و رئال میشه ریده آل!

من اهل بازی با کلمات نیستم ، اما واقعا وضعیتم اینه!

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

آینه بازی!


شرایط هرچه باشند، و لذت در دسترس هرچه باشد، انسان به طور مداوم فراسوی آن است، او آنها را به سوی اهدافی دیگر و نهایتا به سوی خویشتن پشت سر می گذارد.فقط در مورد تعالی در عمل،انسان در شتاب خویش پرتاب شده،در فعالیتی دراز مدت ، به زحمت متوجه آن چه پشت سر می گذارد هست.


برگرفته از کتاب " بودلر" اثر ژان پل سارتر

باور کن وضعیت طبیعی ِ عجیبی است.
من عاشق ِ عشق انسانیم!(ببخشید بی ادبی بود!)

عصاره تنهاییم را در ظرف آرزوهای عاشقانه ام می چکانم!

ما نگهبان صندوقچه فردیتمان مانده ایم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

قرارداد


موجه نیست! نه! اصلا توجیحی ندارد.
دیروز ، قول فردا دادی
امروز قول حال
فردا می گویی تا به حال چه کرده ای!


۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

این روزها


این روزها در جامعه پسا مدرن ما ، نگاه متوسط ؛ مد شده است......

فارغ التحصیلی!

خانه مان خالی است، من و تو هرکدام به رویای دیگری می اندیشیم.
سفرهای طولانی ِ من، به لباسهای جدیدم بوی تن خارجیها را می دهد. تو در مهمانی های شبانه از عطر خود ، فاسق هایت را مجنون می سازی.
ما هنوز با همیم. برای هم هدیه می خریم. هر دو نگران ِ آینده ی شقایق کوچکمانیم. و من وقتی به چشمان درشتش خیره می شوم، اشک در چشمان گلوله آتشی می سازد. دلواپسی من بیشتر است. آینده برای او است!


پ.ن: پنجشنبه 17 مرداد تحصیل از من فارغ شد! شاید عکسهای فارغ التحصیلیم را اینجا بچسبانم!!

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

خیلی بی ربط


رامین جان شرمنده. دیروز،عشق تو توی بغل من بازی می کرد. تو را از همانجا می شناسم، با عشق تو، توی بغل من بازی می کرد . دیشب که با صدای بغض آلوده به من زنگ زدی ، شناختمت . آخر رامین جان مرد که بغض می کند صدایش شبیه دوران بلوغش می شود . سرشار از زایایی. دیشب هم اگر غرور مردانه ات اجازه می داد و گریه می کردی عشقت را زاییده بودی!

رامین جان! غصه بخور! حالا حالا ها باید بخوری!! اگر خواستی در باب تفسیر ما وقع چندتا کتاب ِ فردگرایانه بهت معرفی کنم! بی نهایت کتاب ِ مرتبط با قصه ات می شناسم! فقط خواهشا خیسشان نکن! لازمم می شود این کتابها.

رامین جان ، شرمنده ها! اما چون میدانم بعد ها، از من که نماینده شناساندن عشقت بودم ، تشکر خواهی کرد! گفتمش.

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

ایمان


تو( و یا هر چیزی و هر کسی) خدایی . با وجود نبود و نشناختنت . و هستی ِ من با هستی ِ تو شکل می گیرد.

چاره ایی نیست؛ من - ایمان- دارم!

من ابراهیم را می فهمم. یقین بالاتر از هر علتی است.

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

اپیکور

لذت-چه مختصر و چه فراوان- تنها از آن کسانی است که تجربه اش می کنند و یک فیلسوف حق دارد لذت گرایی را تنها بدین جهت که اساسش بر خود محوری است ، مورد سرزنش قرار دهد . اما به نظر من پاشنه ی آشیل ِ لذت گرایی خود محورانه بودن آن نیست (آه ، کاش در اشتباه می بودم) ، پاشنه آشیل لذت گرایی این است که به شکل مأیوس کننده ای آرمانی است . در واقع شک دارم که کمال مطلوب لذت گرایی دست یافتنی باشد و می ترسم این نوع زندگی لذت جویانه که برایمان تجویز شده است، با طبیعت بشری سازگار نشود.

برگرفته از کتاب " به آهستگی" اثر میلان کوندرا